گفتگو با اوژن یونسکو در خصوص تئاتر آوانگارد
(به مناسبت بیست و یکمین جشنواره تئاتر فجر بوشهر که امروز آغاز می شود)
نويسنده معلم نيست، آفريننده است.
تنها آن تئاتري که عامهپسند نيست،ممکن است مردمي شود. «تئاتر خَلق» بهدرد مردم نميخورد.
من ظاهراً يک نمايشنامهنويس آوانگارد بهشمار ميآيم و بههمين سبب است که اينجا، در اين بحث دربارة تئاتر آوانگارد حضور دارم. اينها همه رسمي و تشريفاتي است؛ اما اين اصطلاح آوانگارد اصولاً چه معنايي دارد؟ من دکتر تئاترشناسي نيستم، دکتر در فلسفه و هنر هم نيستم؛ در شمار کساني هم که «اهل تئاتر» خوانده ميشوند، بهحساب نميآيم.
من اگر به عقايد خاصي دربارة تئاتر رسيدهام، اينها پيش از همه به نمايشنامههاي خودم مربوط ميشود؛ چون از تجربة آفرينندگي خودم حاصل شده است. اين عقايد را نميتوان قواعد موضوعه دانست. البته اميدوارم که قواعد مربوط بهمن در خصوص ديگران هم مصداق داشته باشد، چون وجود هريک از ما شامل ديگران هم ميشود.
در هر صورت، هر قاعدهاي که من در خصوص تئاتر کشف کرده باشم مشروط و متغير است؛ يعني که مقدم بر آفرينش هنري نيست، بلکه ناشي از آن است. اگر نمايشنامة تازهيي بنويسم، ممکن است نظراتم عميقاً تغيير کند، ممکن است که دچار تناقضگويي شوم و شايد اصولاً بر خودم هم معلوم نباشد که هنوز در همان انديشهيي که بودم، هستم يا نه.
ادامه مطلب
الهی به نام تو
اولی :سلام....ببخشید که خیلی دیر به دیر آپ می کنم...دلم برای همتون تنگ شده...کوچک همهء شما همراهان دل هستم...مدتی است که شبها با برنامه تلویزیونی شو نشینی آیتم کوچه باغ خاطره در معیت دوستان عزیزتر از جانم آقایان محمد خسروی تهیه کننده محترم برنامه وآقای حسن بجلی تصویر بردار و حسن غلامی و همچنین یار و رفیق دوران کودکیم شاهین بهرام نژاد هستم
دومی:روزها هم که سعادت همکاری با برنامهء رادیوی گنجینه خلیج فارس ساعت ۱.۵ظهر را دارمی باشم که از گذشتهء پر افتخار این کهن دیار شهرمان سخن به زبان می رانیم
سومی: مدتی هم است که سخت مشغول کار کردن روی نمایشنامه ای با نام حسنک کجایی هستم بازهم دارم دیوانگی می کنم خودم کامل می دانم ...آخرین بار سال ۸۳ بود که نمایش روزگارمان را باد برد کار کردم... یادش بخیر بازیهای بیاد ماندنی ایمان زنده بودی مرتضی قائدپوری حشمت ا...غضنفر امین زنده بودی علی شبگرد سپیده حجامی...ای روزگار...بعد از آن تصمیم گرفتم کمتر دور ور تئاتر پرسه بزنم آخه احساس میکردم دیگه نگاه ارزشمندی به تئاتر در کل کشور نیست اونوقت ما با هزارتا بدبختی توی این شهر کار تئاتر می کردیم...ولی شاید دوباره دیوانگی کردم... خدا کند که این مسیر هموار نشود...اینهم یکجور دعاست .
چهارمی:راستی برای سلامتی هر چه زودتر دوست ویاور هنرمندم محسن شریفیان صلوات
پنجمی: اگر نفسی باقی باشدتا چند روز آینده احتمالا" با یک قصه جدیدخدمت می رسیم...باقی بقایتان... جانم فدایتان.
زنگ انشاء
امروز دیگه بهترین روز دنیاست...دو ساعت اول ورزش یک تک زنگ چهل و پنج دقیقه ای هم انشاء دو ساعت بعد هم ادبیات فارسی... همیشه دو شنبه ها جشن کلاس سوم راهنمائیها بود...از روز قبلش هم یار گیری می کردیم برای فردا ساعت ورزش و فوتبال و بزن بکوب و گل زدن و... همیشه هم سر کلاس انشاء دعوا بود سر گلهای زدهء قبول نشده و گلهای که به خطا تو دروازه نشسته...هی آقا معلم داد می زد که اینجا کلاس انشاء است نه کلاس ورزش اما کو گوش شنوا تیمت گل مفت خورده، انشاء بدرد چه می خوره...از شما چه پنهون معلم بد عنقی هم بود ...کلی بچه ها رو سر کلاس انشاء تنبیه می کرد که چرا انشاهتون رو پدر و مادراتون می نویسن...خودتون،ببخشید هیچ گهی نیستید...سریع هم می گفت فردا ولیتون رو با خودتون بیارید مدرسه...........
ادامه مطلب
بخوان که من تنهایم
خشكي تو همه جا گرُ گرفته بود ... سال قحط بيداد ميكرد ... کسی حال و احوال خوشي نداشت ... خالو حسن سه ماه بود كه رفته بود قطر و هيچ خبري ازش نبود ... جوانترهاي ولات هم از بيكاري پناه به سايه ديوارها آورده بودن ... شالو زبانش را ازحلقش آويزون كرده بود و هس هس نفسش به گوش ميرسيد ... چشاش تو چشام ميدويد ... هي نگاه ميكرد ... چشاش پر از حرف شده بود ... او هم معني نداري رو ديگه فهميده بود.....
ادامه مطلب
یاد یک عزیز
استاد عبدالحسین شریفیان نویسنده و مترجم پر تلاش بوشهری در صبحگاه دوشنبه ۲۶/۵/۸۸ دیده در نقاب خاک کشید وی متولد ۱۳۰۵بوشهر بود .او با اولین کارش به نام میراث شوم اثر سالتیکف در سال ۱۳۴۱ وارد جرگه مترجمان و نویسندگان بزرگ ایران شد.بعدها با ترجمه آثار:
سقوط جمهوری سوم،ویلیام شایرر....تاریخ تمدن،عصر لوئی چهاردهم،ویل ورای یل دورانت...روشنائی ماه اوت،ویلیام فاکنر...اسب قربانی،ویلیام فاکنر...دره ماه،جک لندن...دوست مشترک ما،چارلز دیکنز...جوان خام،داستایوسکی...مادام آرنو،گوستاوفلوبر...بازی مهره های شیشه ای،هرمان هسه...خوشهای خشم،جان اشتاین بک و دهها آثار وزین و فاخر دیگر،روحش شاد.
با سپاس بیکران از محسن شریفیان
گاز
چند وقت پیش مسافرت بودم دوستی زنگ زد كه فلانی بیا که بوشهر گازستان ایران شد... لبخندی زدم و گفتم دیر سالی است که ما قطب امکانات گازی جهان هستیم اما خود .....خلاصه پرسیدم چه شده؟ او هم توضیح داد که اقا بعد سالیان سال بوشهر به آرزوش رسید و لوله گاز هم آمده تا فلکه باغ زهرا تازه علمک گاز هم روشن کردن ....شب تا صبح خوابم نبرد...صبح زود جل و پلاس جمع کردیم و راه افتاديم و زیر لب آروم زمزمه میکردیم...
ساک در دست و پتو زیر بغل ما به بوشهر میرویم حی الا خیر العمل
القصه رسيديم بوشهر ، چشممون به جمال شعله های کم فروغ گاز روشن شد ما هم ماشين گوشه اي پارك كرديم و با فيس پياده شديم و با آغوش بازبه سوي شعله هاي گاز دويديم جالب بود يك پايه كوچكي تو زمين فرو كرده بودن و شعله اي هم داشت . با غرور نفس عميقي كشيدم به وضوح بوي رايحه ي خوش خدمت به مشام ميرسيد...چقدر در اشتباه بودم، تازه معني دولت خدمتگذار را ميفهميدم،تازه معني ...اما حيف كه تمام خوشوقتيها زود كمرنگ و بي رمق شد حيف كه بازهم به باز ي گرفته شديم...ديري نپائيد كه شعله گاز خاموش شد و از علمك هم خبري نشد كه نشد...جالب اينكه هيچ كس هم هيچ خبري ندارد وهمه بهمان زندگي باستاني ادامه ميدهند ....سيلندر گاز روي دوش و خوار كوري و دربدري،گرماوشرجي بوشهر و هزار جور بدبختي...راستي كسي سراغي از علمك گاز ما نداره؟
نوجوانی ،بی پولی ،کتاب
کودکیم را بزرگ کرده بودم با شراب خام و دل کورم را بینا و مانا شدم با داستانهای
جاوید و بیهوش ادبیات شدم آن زمانی که ثریایم به اغما رفت و چقدر درد سیاوش دل تاریخ
حضورم رادر این کهن دیار به درد آورد و چله نشین سوگ سیاوش شدم و در خود اسیر خود
شدم .هر بارکه به فکر فرار فروهر می افتادم به گردابی چنین حایل گرفتار میشدم، آنگاه بود
که باد کهن مرا سخت احاطه میکرد و من ......
اسماعیل فصیح رمان نویس و مترجم در دوم اسفندماه سال ۱۳۱۳در محل درخونگاه تهران
(شهید اکبر نژاد فعلی)متولد شدبه گفته خودش بچه چهاردهمی یا شانزدهمی یک کاسب کار
چهارراه گلوبندک است......
اسماعیل فصیح در تاریخ ۲۵ تیر ۱۳۸۸ دیده در نقاب خاک کشید
ما نیز به حرمت وی و بیزن ترقی نیمای ترانه ایران وهمه سبز های سرخ شده سر تعظیم
فرود می آوریم و به این تعظیم افتخار می کنیم .
این داستان واقعی است
بارون دیگه داشت زورهای آخرشو میزد...همه جا خیس شده بود...اینقدر خیس که دیگه زمین
جلوی خونه پیدا نبود باید پاها تو تو آب می زدی و میرفتی اونور کوچه... پیچ رادیو رو باز کردم.......
مجری رادیو با صدای نتراشیده اش هی داد میزد..........................................
. وقتی بارون میاد رحمت پروردگارهم فراو....مجری خدا فلک زده فکر میکرد هر چه بیشتر داد بزنه
صداش بیشتر به دل میشینه...تو همین افکار بودم که بارونم کمرنگ و کمرنگتر میشد تا جای که
اصلا" بنداومد...با بی میلی نگاهی به پنجره اطاق انداختم و نیم نگاهی به رادیو ...لامصب
خبری از تعطیلی مدرسه نبود...ای کاش اینقدر دعا نکرده بودم و بدخوابی نکشیده بودم
از ساعت ۵ صبح تا حالا نگاهم به پنجره و بارون بود...اوضاع از این خرابتر نمی شد...
حالا همه جا خیس...هواهم سرد...راه مدرسه ام دور...........از همه بدتر لنگه
کفش راستم هم پاره شده بود...می ترسیدم نفس بکشم که صدای بابام در بیاد و فریاد
بکشه......
ادامه مطلب
ح م ا س ه
به پاسداشت هجدهمین صبح تیرگان...
دانشجوی شهیدم نعش تو را ندیدم
یاد یک عزیز
امروز در خاکسپاری یکی دیگر از سبز قامتان ایل و تبار هنر این کهن دیار بوشهر حضور یافتم وباز جرعه ای از خون دل نوش کردم،که چرا برای هزارمین بار باز هم دیر رسیدیم....جناب آقای ماشاالله وحدتیان یکی از هنرمندان تئاتر و تلویزیون این دیار دیده در نقاب خاک کشید....ایشان پس از چندین دهه تلاش صادقانه امروز برای همیشه خاموش شدو سکوتش برای ابد معنا گرفت.... تئاتر های ایشان:گرگور کهنه و حوضچه مروارید و سفر به سوی افق کاری از علی غلامی وسپس در نمایش زائران برزخ کاری از رمضان امیری و قلب الاسد کاری از احمد آرام حضور یافت و نمایش پیر چنگی به کار گردانی زنده یاد ماشاالله وحدتیان به اجرا درآمدو همچنین حضور چشمگیر وی در تعزیه استان و ...... کارهای تلوزیونی:ماهیگیران کوچولو و رو به دریا و قطار ابدی و....... امشب من و وبلاگم برای تنهایت میگرئیم یادت گرامی وراهت پر رهرو باد